Look

بنگر

به برهنگی تن من بنگر

با چشمان حریصت بنگر

بنگر تا ببینی تمام آرزویت را

در پی چه هستی؟

در پس این تن سنگی چه می خواهی؟

چیزی نیست

باور کن چیز جز سنگ و چوب در پس این لباس های رنگی نیست

خوب نگاه کن

به آرزوهایت بنکر

چه می بینی در این من؟!

Advocates

آهای وکیل مدافعان خدا

در این دادگاه صدای شما شنیده نمیشود

سکوت کنید

از مشغله ی خود کناره گیرید

بگذارید خودش به دفاع خیزد

تا گوید از خودش

از کرده هایش

بگذارید تا بگوید نادم است

***

به چشم پزشک میبرش

گویی نابینا شده است

دیگر نمیبیند

خودش خوب می داند

علاجش در  دستان من است

***

حکمش را صادر کرده ام

جانشینش را برگزیده ام

***

سکه اش از سکه اش افتاد

حنایش بی رنگ

حرفهایش بی مغز

***

بر تخت می نشانم خدای خودم را

خدایی بینا

آگاه به من

***

او را روانه ی سیاه چاله های فراموشی میکنم

عصایش میگیرم

نشانش را له میکنم زیر پای احکامم

I’m Not

امشب نیستم

نیستم تا بگویم

نیستی تا بشنوی

خسته و پریشان حال نیستم

سرگشته ی دردهایم نیستم

نیستم

نیستند دردهایی که حتی حسشان کنم

وای

چه بر سرم آمده است که این شدم

اینی که آن نیست

من آن نیستم که دیده بودم

من آن نیستم

من

من خودم را می خواهم

من پریشان حالی خود را خواهانم

نه آن خواهم و نه این

من گریه های شبانه های خود را خواهم

آمده بودم آن شوم

این را از کف دادم

وای بر من

وای بر من که نمی گریم

A Will

زنده ها، چیزی از دنیای شما مرا به خود جذب نکرد

کنون عزم سفر دارم

سفری به انتهای خود

بدانید و آگاه باشید

در پس زندگی سایه ای سیاه همیشه مرا دنبال می کرد. سایه ای که هیچ وقت مرا تنها نگذاشت

می روم، شاید از شر این سایه خلاص شوم

تمام دنیای شما را دیدم

دنیایی که هیچ بود در نگاهم

بازی های شما بسی برایم کسل کننده

برنده یا بازنده

چه فرق دارد

انتهایش به من می رسید

بیش از این خود را مشغول دل مشغولی های شما نمی کنم

فرا می رسد

یکشنبه ی موعود

روز رفتن

نماندن

به دنبال من نیایید

اگر آمدید به پوچستان می رسید

دنیایی سیاه

یک عمر سیاه پوش بودم و دلیلش کس ندانست

کلاغ های شهر

خبر مرا به کس ندهید

زین پس کسی از من نخواهد شنید

اگر به قضاوت نشستید مرا از چشمان من بنگرید، مبادا خود به قاضی روید و بگویید فلان و فلان

می روم

از شهر شما به دیاری رهسپار خواهم شد که تماما بی خبرانند

خبر ندارند از شما

خبر ندارید از من

ماندنی نگه داشتنی نیست

جانش را بگیری، دلش می رود

روحش را بگیری، قلبش می رود

تسخیر شدنی نیست

آرامش ندارد

قرار

ندارد

در پی رفتن است

سودای سفر در سر می پروراند

نخواهید توانست

و هرگز

نخواهید توانست

شنیدید

هرآنچه باید می گفتم

پیش از این، در گذشته

در گوش شما خواندم

بازگردید

به گذشته بنگرید

دوباره بشنوید

شاید در لحظه ای از خاطرتان

گذشته هایی را که در گوش شما خواندم را بیابید و بشنوید

شمع ها را برای امام زادگانتان نگاه دارید

شمعی برایم نسوزانید

من جایی نرفته ام

همن جا، در خاطر شما نشسته ام

دیوانه ام خواندید دم بر نیاوردم

مجنون، احمق، هرآنچه باید مرا خواندید

شاید بودم و نمی فهمیدم، چه دانم

سراغی از من نگیرید

نخواهید یافت مرا

چیزی از شما نمی برم، جز خودم

تنها می روم، ساده

نشسته اند به انتظار همسفرانم

مهیا کرده اند توشه ی سفر

نیازی ندارم

هرآنچه هست، دست هرآنکس،

ارزانی خودش

به تاراج برید داشته هایم

مال من نیست

دارایی من جایی دگر است

نداستید، نفهمیدید، نیافتید

و هرگز به آن دسترسی نخواهید داشت

پیغامی که برای تمام کسانی که مرا می شناختند، یا سراغی از من گرفتند، جز این نباشد؛

“او رفت”

به کجا؟

نمی دانم

با که؟

نمی دانم.

بازگشت؟

ندارد.

اگر روزی برگردم بدینجا نخواهد بود

پرنده را در قفس نگاه داشتن کاری بس احمقانه است

پرنده با پریدن هویت می یابد

پرنده اگر پریدن نداند

پرنده نیست!

“وصیت نامه ای از من برای بعد از من”

Alas

برو

ساده

به گذشته هایی که برتو گذشت نیا

بر جسدهای پس سر نگاه مکن

ساده قدم بگذار

مرده هایی بیش از تو باقی نماند

ساخته هایت همه بی رنگ

همه بی روح

مرده است تمام رنگ های آبی

جنازه ایست تمام سفیدها

قلم بر دست مگیر

تمامش سفیدیست سیاه

سیاهی غرق در روشنی

نوری مملو از تاریکی

روزنه ای از تو

مبادا

مباد هوایی از من بر تو ببارد

مبادا

مباد با سفیدی سیاه شوی

How Simple

سالها گذشت و آمدی و رفتم

چه ساده گذشت

چه ساده آمدی

چه ساده رفتم

رفت و آمد گاه گاه

گذشته های به ناگاه ( رفت و آمد به ناگاه)

چه بود و چه شد؟!

تکرار می شوم در حرفای تکراریم

تکرار می شوم در زندگی تکراریم

تکرار می کنم تمام زندگی تکراریم

نفس بکش

کمی عمیق تر نفس بکش

مشت محکمی بزن

مشت محکمی بر نفس های همیشه تکراری

می شود

آری می شود نفسی تازه گرفت

نفسی تازه از نفس های همیشه تکراری

You

نشسته به کناری

بر در و دیوار می نگرم

وجودم را فرا می خواند

سوالی بیهده،

تیر خلاصی است بر تو

مستی را از سرم بالا می کشد

نگاه به روی تو؟!

فتوای کدامین ملّا را نیازمند است

نگران دستانش

تا که تصدیق کند

نگاهم بر تو

دلشوره ای دارم

نگاهت را

می دزدد از لبانم

ملّای مسجدش

بیست  ژولای دو هزار و سیزده

Judas

مادام در پرده ی خیالم می آیی

صدایم می کنی و به ناگاه می روی

سرک می کشی در احساسم و آرام

در گوشم زمزمه می کنی  که

هیچ وقت مرا پس نخواهی زد

من جایی در میان خیالاتم می نشینم

و به تو می نگرم

کجای خیالم را وقف خیالت کرده ام

که مالک تمامش شده ای

من لباسی از تو بر تن می کنم

و در کوچه ی تکراری کتاب ها قدم می زنم

قدم می زنم تا بروبم غبار ز روی کتاب های بی خواننده

کتاب ها رو به زردی گراییده اند

کهنه و قدیمی

قصه قصه ی آدم است

بی حوصله از کتاب های تکراری اما درگیر

چاره ای نیست

قصه های من و تو

پیش نویس  گذشتگان است

و ما

طی می کنیم پیش نویس ها را

در مسیر دیجیتالی

دوباره

یهودا، من، و مسیح

من مانده ام و عشق یهودا

مسیح مانده است و من

ای مسیح

همچو پدرانم

مصلوبت خواهم کرد

و عشق یهودا را جاودانه خواهم ساخت

My Verses

آیه هایم را نازل کرده ام

یکی یکی

بانشانه، بی نشانه

سوره ام خطی می کشد

پیامبرانم بنی می شوم

تابع می شوی

ضایع می شوی

عابد باشی و زاهد

عاقل باشی  و پیرو

سوراخی می کشم

به گشادی دین

همگی رد می شوید از سوراخ عمامه ام