Mary

بگریز ای مریم دانا

بلندگوی من گوش تو را می درد

چشمان سفیدم

به تاریکی می کشد قطب پنجم را

دیوانه وار به دار می اویزد

آن نوای آلمانی

برهنه می کند تورا

زمان کمی باقیست

کلاغ هایم آماده آمده اند

تا بیارایند تو را

تا بزم پیش رو

شال قرمزت

خون مسیح را

در من زنده می کند

بی پرده در این بزم

خون ها می ریزم

نگاه ها می درم

جان ها می گیرم

قطب پنجم در دختر ششم

زانو بزن تا بوسه دهد

چارپای من

Butterflies

اگر پروانه ها نبودند

و اگر بال نمی زدند

من نیز نبودم

و حروف یونانی نیز نبودند

و بیمار بر تخت نشسته نیز

و اگر پروانه ها بال نداشتند

و اگر همان کرم می ماندند

و اگر من جای خود بودم

و اگر تو ویران نبودی

این نیز نبود

و اگر هوایی نبود

بال پروانه ها بی حاصل

بتا دلتا گاما

تصور کن نبون ها را

و آنچه میبود جز این بود

و جز این می نوشتم

و جز این می خواندی

و یا حتی نوشتنی نبود

و تو نبودی که بخوانی

اگر زبان نبود

جملات شرطی نیز نبودند

و اگر تنها زمان ممکن حال بود

از گذشته و آینده نوشتن بی معنا

از استمرار و انکار نوشتن پوچ

زمان مفهومی بی معنا

معنا یافته از گذشته

ریشه گرفته از خاطره ها

جان گرفته از حکایت ها

شاخ و برگ میدهمش با مرور

و اگر تاریخ پوچ محض بود

نوشتن بی معنا

یادها، بی حضور

می شدند

و گفتن و نوشتن و خواندن

در نقطه ای به هم میرسیدند

.

نقطه ای برای پایان

نقطه ای برای آغاز

یک نقطه با دو معنا

و اگر آن نقطه نبود

صفحه ای سفید باقی بود

نه نقطه ای که خطم شود

و نه نقطه ای که آغاز کند

و حال تصور کن

دنیایی بدون نقطه

بدون آغاز

بدون پایان

بدون بال پروانه

بدون پروانه

بدون هیچ

با همه هیچ

Black Crows

کلاغ های سیاه

جان گرفته از استخوان های گندم گون

دوازده زائر

دوازده سیاه پوش

تاوان دارد

انجام

بودن و خواستن

کارابات

کلاغ دوازدهم

نگاه بر بال ها

چه دیوانه کننده است

دست هایش

مجنون الثانی العشر

معشوق اول

توندا

تاوان داده ی ثالث

جان داده ی استخوان ها

شش فبریه دو هزار و دوازده

Suddenly

جادو شده بودم، جادوی نگاهی که حتی صدایش را نتوان شنیدن

او مرا در برد

مرا در برد از تمام سرگشتگی های دل خویش

مرا دربرد یا که خود را، من چه دانم؟!

او مرا می خواست

مرا می خواست به بهانه ی نگاهی که به فراموشی بسپارد تمام خویش را

تا کجا برد خود را؟

دستم در دستانش

همان دانم تا بدانجا برد تا هست شود از تمام خویش

از تمام بی هست خویش

تا که دستم گرفت، هست شد از تمام نیستی ها

به ناگاه نفهمیدم چه شد که دگر بار دلش هوای نیستن ( نیست شدن) داشت

تمام دستان مرا و تمام آرزوهای خویش را رها کرد تا که نیست شود تا رها شود ز آنچه هست

And Nothing

من مانده ام و خودم

و دیگر هیچ

هیچ نمانده است از تو

تو رفتی و هیچ جای تو را گرفت

و بیا

لحظه ای درنگ کن

ببین که تمام نبودنت را

چه ساده فرا گرفته است هیچ

هیچ یادت هست؟

هیچ یادت نیست

هیچ یادت نیست که می گفتی و نمی شنیدی

نمی شنیدی صدای نبودنت را در نگاهم

لحظه ای درنگ کن

این لحظه را دریاب

که به هیچ می ارزد

و تو راحت گذشتی

گذشتی از همه هیج

و تو خواستی

خواستی نگاهی را که هیچ بود در نگاهم

A Stateless

یک بی وطن

آواره ی خیابانها

در کوچه ها میگردد

به جستجوی چه؟

نمی دانم

سیگار جیبش

امید واپسین

گوشی خاموش

صدای موسیقی ماشینها

عاشقت منم، لای لای

و دود سیگار دختری

مرا به پیش می طلبد

بوق ماشینها

سربه زیر

بی تفاوت از عابران

خاک میریزد خورشید بالای سر

مرگ می بارد دود ماشین ها

جان می کند اوازه خوان خودو

و سیگاری که لحظه شماری می کند برای به قتل رسیدن

ای کاش سیگارم ابراهیم بود

اتش می زدمش و گلستان می شد ذهنم

ای کاش زن آوازه خوان دیوانه ام بود

ای کاش تمام اوازها برای تو بودند

ای کاش دیوانه تر میشدم

ای کاش جان میدادم از غم

ای کاش به دار می اویختی مرا وقت رفتن

ای کاش خم می شدم تا ببوسم پای مرگ را

A Man

از نگاه ساده اش می شود فهمید

تازه کار است

اولین بار است که خیره خیره

به مردی می نگرد

مردی که ایستاده است آنجا

مردی سفید پوش در هوایی آلوده

مست دیدار

ناغافل از نفس های آلوده ی هوا

ناغافل از قرمزی چشم های چراغ

Life

در چنین شرایط شاید به سختی بتوان تعریفی مشخص از زندگی داشت. دیگر به سادگی نمی توان قالبی ظاهری و سطحی را تعریف کرد و متصور شد. اما اگر نگاهی عمیق به این مقوله داشته باشیم اصلی مشترک را درمیبابیم. نگاهی گذرا به سیستم های دولتی و تفکرهای تغذیه شده و رایج در جوامع حقیقتی انکار ناپذیر و تلخ را متذکر می شود” هرآنچه هست مسیری به سوی در بند کشیدن نوع بشر و منابع و ظرفیت های موجود آن دارد” تا کنون با خود چرایی وجود انقلابها و سیستم های  مختلف حکومتی را بررسی کرده اید؟! آیا بشر کنونی به چنین تنوعی نیازمند است؟ مگر نه این است که انسانها نیاز ها و علایق غالبا یکسانی دارند و دغدغه ی عموم مردم مشترک است؟! آیا می توان نظامی را متصور شد که عموم مردم آن را خلق کنن و سپس آن نظام در اقدامی متقابل مردم خود را خلق کند؟! و یا دولتی از مردم به پا خیزد و نیروهای مردمی در جهت هدایت آن دولت برآیند و آنگاه که فرد وارد این سیستم می شود خود و مردم خود را به فراموشی سپارد و به نوعی دست نشانده ی دولت شود؟ در این نوشته به سمت صحبت کردن از نیروهای فرامنطقه ای  و کلیشه های موجود نخواهیم رفت، بلکه پسندیده است به نقد خود بپردازیم.

در جایی که که صحبت از استعمار است مردمش به استثمار کشده شده اند، رخ دادی روی می دهد امید بخش برای رهایی مردی و به دست آوردن خواسته هایی که حق خود می دانستند، اما پس از گذری نه چندان طولانی و درست زمانی که این فرزند نوپا کمی جان گرفته است دست به فرزند کشی و سلف دیستراکش می زند( SelfDestruction- خود نابودی)

Where are You?!

کجایی؟

چرا خبری ازت نیست؟

دیگه نمی بینمت

گم شدی، ناپیدا شدی، فراموش شدی

کجا رفته اون پسره

پسر سخت کوش و بااستعدادی که همه به نیکی ازش یاد

می کردند؟!

چرا خودت رو باختی و دیگه خبری ازت نیست؟!!!

چت شده که در میون این همه شلوغی و هیاهو گم شدی؟!!!

چرا دیگه نمی بینمت؟

چرا منگ شدی و باد هوا راحت می برتت؟

چرا نقش نمی زنی؟

چرا اینقدر ساده رنگ می گیری؟

چرا خودتو در میان نامفهومات و مبهمات گم کردی؟

چرا حجاب زدی به خودت و تاشناخته نشی؟!

چرا دیگه خودت نیستی؟

چی می خواستی که نشده و حالا خودتو به دستای باد سپردی و از این طرف به اون طرف می ری؟

کجاست پسر باهوش و زرنگی که می شناختم؟

چرا خودتو باختی و از درون خالی شدی؟

چرا اینقدر دم دستی شدی؟

به دنبال چی رفتی که راه گم کردی و سرگردون شدی؟

چرا دیگه نمی خوای به خونه برگردی؟
چرا عادی شدی؟

چرا تعیین کننده نیستی؟

سایه ی کی بر سرت سنگینی می کنه؟

چرا در بندی؟

چرا دیگه آزاد و رها نیستی؟

مردی؟

صدامو می شنوی؟

یه بار دیگه پاشو

خودی نشون بده و بگو که هستم

تلاش و غیرتت کجا رفته مرد؟

می خوای یا نمی خوای؟

به همین راضی شدی؟

بودن برات کافیه؟!

چرا به زندگیت جون دوباره نمی دی؟

چرا راحت غرق می شی؟

شنا کردن بلدی یا نه؟

نکنه شنا کردن و جنگیدن رو فراموش کردی؟

فراموش کردی که از کجا اومدی و واسه چی اومدی؟

یه سوال دارم

چرا حرفی واسه گفتن نداری و به راحتی تن می دی؟!

چرا؟

چرا؟!

چرا؟!!!

یکشنبه نوزده مهر هزارو سیصد و هشتاد و هشت